آتش سوزان غم
مقدمتان گل باران خوش آمدید. رضا جان ... همیشه برقرار باش تا بی قرار نباشی چرا که در تمام لحظههای سخت و مشکلات زندگی تو تنها تکیه گاهم هستی با وجود پرمهر و نگاه گرمت دنیایی از پاکی، صداقت و صمیمیت را برایم به ارمغان آوردی برای توصیف مهربانیات واژهها یاری نمیدهند. تا ابد به تو وفادار خواهم ماند سالروز شکفتن گل وجودت را عاشقانه تبریک میگویم . . . نمی دانم چگونه بگویم...هر گاه یادت در آغوش لحظه هایم به رقص در می آید.قلبم با کلام شیرین سکوت فقط تو را می خواند... تو را می خواهم...تو را که از من با من مهربانتری...تو را که در چارچوب نگاهت مهربانی قاب شده و با هر لبخندت هزاران پروانه با شوق در دلم به پرواز در می آید.... با من چه کردی ای آشنای غریب؟ با من چه کردی که پشت پا زدم به هر آنچه که می خواستم و فقط تو را برگزیدم؟با من چه کردی که از دیار خود کوچیدم و در آغوش عشق خزیدم؟ لحظه ایی نگاهت را به چشمانم.مهرت را به قلبم...و حضورت را به لحظه هایم ببخش تا با تمام وجود تو را و حضورت را حس کنم و مست عشق شوم.... آوای مهر را که نواختی مسحور شدم.وقتی به سویم آمدی با کوله باری از عشق .با سبدی از گلهای سرخ لبخند و با یک دنیا صداقت و با یک جهان وفا و با بیانی سرشار از کلمات زیبا سحر شدم... تو گنجینه عشق را دل و یاقوت لبخند را بر لب داشتی و من چشم بستم بر هر آنچه غیر تو بود.. آه.... امروز از تو رنجیده ام....دلم شکسته.احساس می کنم تنها مانده ام.تنهاتر از همیشه!!!! خود را با چه فریفته ام من؟با پیکر بی جان عشق و یا روح نا آرام تنهایی ام؟ عشق را به من دادی و زندگی را از من گرفتی... با سر انگشت خیالم تصویرت را بر آیینه غبار گرفته ذهنم حک می کنم.هر دم موسیقی یاد تو در گوشم نجوا می کند.این دل را مشکن که دل شکسته چون پیکر بی جانی است که حتی دمیدن روح عشق نیز او را به زندگی باز نمی گرداند.با رنگ زلال اشک بر بوم گونه هایم تصویر روشنی از تنهایی می کشم... من تو را تازه یافته بودم...تازه مفهوم عشق را فهمیده بودم.تازه.از تنهایی بریده بودم.آرامش را در آغوش عشق تجربه کردم.روشنی را در چشمان صداقت دیدم.حلاوت با تو بودن را در کام جانم حس کردم..... اما تو رمیدی...عشقت چون غزالی بادپا از صحرای دلم گریخت.یادت چون کبوتری سپید از بام ذهنم پر کشید .مهرت چون غنچه ایی سرخ در باغچه دلم پژمرد و من مردم...با رفتن تو زندگی ام رفت.نابود شد. سوختم در آتش فراق و جز خاکستری از من باقی نماند... که راز دل نهفتن را بسی دشوار و گفتن را بسی، دشوارتر دارم چگونه خاموشی یابم ، بهنگامی که اینسان در خروشم مرا نتوان نگفتن ، چون که در عشقت ، بسان باده می جوشم خداوندا تویی حاضر ، چه می جویم تویی ناظر ، چه می گویم خداوندا چه شرمی دارم از ماه و ستاره غنچه ای ، پروانه ای ، برگی که آنها کار خود را می کنند اما ، به کار خویش واماندم چه نعمت ها که من را داده ای اما زبان شکر یک ، از صد هزارش را نمی دانم و میدانم که در تقسیم هستی ، سهم من را هم ، هزاران بار افزون داده ای اما خداوندا ، کمک کن ، تا فراموشم نگردد نقش خود در نقشه هستی ترا وقتی به یاد آرم ، پس آنگه از تمام خواهش خود ، شرم می دارم من از ذکر و دعا و این نماز غافلانه ، شرم میدارم هزاران توبه کردم از نمازی که نباشد آن نمازی که تو می خواهی خداوندا ، تو را دارم و این یعنی که دارایم الهی گر چه مسکینم ولی دارا تر از من کیست ، وقتی من تو را دارم ؟ خداوندا شبی چون روز نورانی و روزی همچو شب، روحانی و زیبا عطایم کن مرا این بس که مخلوق خدایی چون توام ، بر خویش می بالم کرامت دارد این نسبت که من با خالق هستی کنون دارم چه آزادم به هنگامی که من را عبد می خوانی کمک کن تا نیالایم،من آن نفسی، که آن را پاک می خواهی خداوندا ، توان سجده بر خاکت اگر دارم ، ولی دل کندن از این خاک نتوانم نمی دانم کجای بوستان هستی ام ، اما گلم فرما که در خاری ، مرا خواری بسیار ست خداوندا بسویت باز می گردم ، مرا بر من مگردانم مرا شرمی ، اگر خواهم نخواهم من ، گرفتارم چه شرمی دارم از این من ، کنار گفتن از تو رهایم کن تو از این من ، چه می ماند ؟ فقط این تو خداوندا کفایت میکنی بر من که کار من به جز با تو ، حوالت بر کس دیگر نمی خواهد چه رسوایی از این افزون فقیری، از فقیران دگر ، حاجت طلب دارد الهی ، وای بر من ، گر دلی از خود برنجانم کریما معرفت در هر عبادت روزیم فرما الهی در به روی کس نمی بندی ، ولی من دست و پای خویش را بستم نفهمیدم که لبیک تو یعنی که بخوان ما را مرا با واژه لذت ، که آسان جامه ذلت بپوشد ، هیچ کاری نیست عذابی باشد آن حالی ،که حال با تو بودن را نمی آرد به هنگامیکه می گویم بجز تو ، از کسی یاری نمی جویم ، کنارم باش تو خالص کن عبادت های من را هم برای خود من از غم ها و شادی ، گفته ها دارم خداوندا تو را دارم و خوشحالم گرفتار منِ خویشم و غمگینم چه زیبا می شود دنیا به هنگامی که هر سویی نظر پر می کشد ، نقش تو می بیند و این مُهر تو بر این پهنه هستی ، هزاران مِهر می آرد خداوندا ، تو میدانی خلف فرزند آدم را گناهی هست مرا این بس ، که غفاری و می دانی که شرم کار زشت خویش را دارم هزاران شکر ستاری خداوندا چه زیبا خالقی دارم که زیبا خلق خود را دوست میدارد خودت گفتی که قلب ما ، سرای توست خداوندا سرای خود ، تو حرمت داده احیا کن خداوندا خودت گفتی بخوان ما را و من نیز می خوانم به درگاه تو با امید می آیم که جز این در ، در دیگر نمی دانم چه شکری دارد این نعمت ، که من را نعمت شکرت عطا کردی و خوشحالم که در این پهنه گیتی که تو من را و من هم چون تویی دارم اگر تو بنده ای چون من نمی رانی چگونه من خدایی چون تو را از خویش می رانم ؟ بنوشان جرعه ای از باده ی هستی چه حالی دارد این مستی که تو ، مولای من هستی خداوندا ، خودت را حاجت ما کن کمک کن تا نخواهم من کسی جز تو نخواهم از تو من ، جز تو نشستی در ذهن و اندیشه ی من و آرام آرام تسخیرم کردی.برای اینکه به یادت باشم نیازی به دیدنت ندارم.خیلی وقت است تنها تصویر دیدگان مه گرفته ام شده ای.گاهی چیزهایی می بینم که بدون هیچ دلیل قانع کننده ای مرا به یاد تو می اندازند.هر چه نگاه می کنم تا بلکه رابطه ای بین یاد تو و آن چیزها پیدا کنم،نمی فهمم ،نمی بینم و بعد پر از این هراس می شوم که نکند... نکند مجنون شده باشد دلم. سلام شمیم جان وای اگه بدونی چقدر دلتنگم واقعا خوبه هستی برات بنویسم واقعا چرا بعضی ها اینقدر دلسنگ هستند و با دل آدم اینطور بازی میکنند کاش خودشون بیان و بخونند و بدونند با دلم جه کردند خداحافظ با توام ای لنگر تسکین! ای تکانهای دل! ای آرامش ساحل! با توام ای نور! ای منشور! ای تمام طیفهای آفتابی! ای کبود ارغوانی! ای بنفشابی! با توام ای شور، ای دلشوره ی شیرین! با توام ای شادی غمگین! با توام ای غم! غم مبهم! ای نمی دانم! هرچه هستی باش! اما کاش... نه، جز اینم آرزویی نیست: هرچه هستی باش! اما باش! قیصر امین پور رضای گلم تولد حضرت علی (ع) وروز مرد رو بهت تبریک میگم انشالله همیشه شادوسربلند باشی. امشب باز من پرم از واژه های تلخ نگفتنی.درست مثل کسی می مانم،که حضورت از وجودش کم شده باشد.حس می کنم...،اما نه!کم شدن تعریف درست احساس اینک من نیست.من تو را گم کرده ام.هیچ کس نمی فهمد وقتی می گویم گم شده ای دارم،منظورم از آن گم شده کیست.چیست.باز هم مثل همیشه،تنها کسی که احساس مرا به روشنی تفسیر می کندخودت هستی. حال و هوای عجیبی دارم.جز تو حتی دنبال کسی هم نمی گردم که برایش از این دگرگونی حرف بزنم.شاید چون تصور می کنم افکارشان نمی تواند مرا تحلیل کند،این همه فاصله می گیرم از همه. نمی دانم.شاید شاید هم من بیان درستی ندارم.روی همین اصل همیشه اشتباه برداشت می شوم.هنگامی که اولین اشتباه بودنم و گفتنم ثابت شد،ترجیح می دهم،سکوت کنم و امشب دوباره بی دلیل گریه ام گرفت............ حالا دلیل دل تنگی ام را درک می کنم.شاید اینکه گاهی شک می کنم به همراهیت و می ترسم از همه چیز،شاید گاهی که از سر ناسازگاری روزگار از اندوه پر می شوم و به جای آنکه فقط با تو حرف بزنم،کسی غیر از تو را شریک غصه هایم قرار می دهم،اینقدر دست دلم را خالی کرده باشد.با من بمان.در قلمرو حقیر روحم بمان.گر چه این حقارت،جای وسعت بی نهایتی چون تو نیست.با این حال بگذار تا دوستت بدارم و خیالم راحت باشد که تو پشت دلم هستی... شمیم-دوشنبه ۲۶/۲/۹۰ تقدیم به رضای عزیزم تو به من خندیدی برای همیشه به یاد داشته باش اولین و آخرین مقصر در زندگی هر کس ،خودش است پس در خط خطی های ذهنت، به دنبال خودت باش و نه دیگری!!! اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم يك روز، از دريچه زندان من بتاب مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت بي وحشت از تبر در دامن نسيم سحر غنچه وا كنم با دست هاي پر شده تا آسمان پاك خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم اي مرغ آفتاب! از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد دست نسيم با تن من آشنا نشد گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار اي مرغ آفتاب! با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد، آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد، گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟ با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم. من بي قرار و تشنه ي پروازم تا خود كجا رسم به هر آوازم... اما بگو كجاست؟ آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود يك دم به كام دل اشكي توان فشاند شعري توان سرود؟ (فریدون مشیری) نمیدونم چی بگم... خودت میدونی امشب چه شبیه... خودت کمکم کن... نمیدونم چی کار کنم... خـــــــــدا راه رو بهم نشون بده... خــــــــــــــــــدا راه رو بهم نشون بده........ خــــــــــــــــــــــــــــــــدا راه رو بهم نشون بده........ تویی تویی به خدا این که از دریچه ی ماه نگاه می کند از مهر و با منش سخن است تویی که روی تو مانند نوگلی شاداب میان چشمه ی مهتاب بوسه گاه من است تویی تویی به خدا این تویی که در دل شب مرا به بال محبت به ماه می خوانی تویی تویی که مرا سوی عالم ملکوت گهی به نام و گهی با نگاه می خوانی تویی تویی به خدا این دگر خیال تو نیست خیال نیست به این روشنی و زیبایی تویی که آمده ای تا کنار بستر من برای آن که نمیرم ز درد تنهایی تویی تویی به خدا عشق و آرزوی منی به سینه تا نفسی هست بی قرار تو ام تویی تویی به خدا جان و عمر و هستی من بیا که جان به لب این جا در انتظار توام منم منم به خدا این منم که در همه حال چو طفل گمشده مادر به جست و جوی توام منم که سوخته بال و پرم در آتش عشق «در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو ام» منم منم به خدا این که در لباس نسیم برای بردن تو باز می کند آغوش من آن ستاره ی صبحم که دیدگان تو را به خواب تا نسپارم نمی شوم خاموش منم منم به خدا سایه ی تو نیست منم نگاه کن منم ای گل که با تو همراهم منم که گرد تو پر می زنم چو مرغ خیال ز درد عشق تو تا ماه می رود آهم منم منم به خدا این منم که سینه ی کوه به تنگ آمده از اشک و آه و زاری من ز کوه ، هرچه بپرسی جواب می گوید گواه ناله ی شب های بی قراری من من و تو ایم که در اشتیاق می سوزیم من و تو ایم که در انتظار فرداییم اگر سپیده ی فردا دمد دگر آن روز من و تو نیست میان من و تو این ماییم (فریدون مشیری) باران شدم و به روی گل باریدم گفتی که ببوس روی نیلوفر را از عشق تو گونه های او بوسیدم گفتی که ستاره شو، دلی روشن کن من هم چو گل ستاره ها تابیدم گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و تو را به ساحل دیدم گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و ز دوریت نالیدم گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز گل دادم و با ترنمت روییدم گفتی که بیا و از وفایت بگذر از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم گفتم که بهانه ات برایم کافیست معنای لطیف عشق را فهمیدم...! راستی بهشت کجاست؟ خیلی دور نیست از من اندک جایی است میان دست هایمان که با هیچ کجا معامله اش نمی کنم! قلمرویی نامرئی از زیباترین رنگین کمانها وخاکی که در آن بلند ترین درخت ها عمیق ترین ریشه ها به مرکز هستی دوانده اند تکه ی آسمان که هرچه کهکشان را برمتنش جای داده است اینجا در فاصله دست هایمان گل ها سرخ تر وآفتابگردان ها زردترند اینجا زمان باضربه های نبض هایمان اندازه می شود وخورشید است که دور سیاره بودنمان می گردد اینجا در فاصله دست هایمان زیباترین بهشت خداست.............. خدا خدا خــــــــــــــــــــــدا جونم کجایی؟!!!! هر جــــــــــــــــایی مثل همیشه هوامــــونو داشته باش... خــــدا جونم خیلی دوستت داریم یا اگه خدا اجازه می دهد... خــــــــدا خــــــــــــــــــــــــــــــدا خــــــــــــدا کنی!! می شود بــرای بی قراری دلم راستی فــــرشته ها، سلامتید؟ ای فرشته ها، فرشته ها، فرشته ها . . . خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگدر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شبها بخشید وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است ودرآن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است میروی تا ته آن کوچه که ازپشت بلوغ سر به در می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیرزمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بر می دارد از لانه نور واز او می پرسد خانه دوست کجاست؟ عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار
دست هایم را...!!!
با نوشته هایم...!!!
گرم
کرده ام...!!!.
اما...!!!
گول
نمیخورند...!!!
هیچ
معجزه ای...!!!
دستهای
تو...!!!
نمیشود...!!
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست.
تولدت مبارک گلم![]()
این روزها همه چیز برایم جور دیگری شده است.حس می کنم تکراری کسل کننده روی بخش عظیمی از زوایای زندگیم سایه انداخته جز تو که هر لحظه برایم به شکلی تازه تر تجسم می یابی.
دنیا همان دنیاست درست مثل قبل با این حال احساس من به تمام آنچه پیرامونم در مجموعه ی پر رمز و راز حیات در حال زیستن است،تازگی ها شکل دیگری به خود گرفته.
بد جوری تنها شده ام.گاهی که دور وبرم شلوغ می شود،حتی صدای آدمها را نمی شنوم.گاهی باید یک حرف را چند بار بگویند تا معنایش را بفهمم و در جوابشان چیزی بگویم.گاهی هم به عمد خودم را از دنیای پر هیاهوی آدمها دور میکنم بسکه حرفها و رفتارشان از جذابیت خالی شده است.کنارشان هستم با این حال در گوشه ای خالی ذهنم کز می کنم تا با تو خلوت کرده باشم.تویی که نیستی.تویی که نمی بینی .خلوتی که در آن نه حرفی گفته می شود و نه در آن صدایی جز صدای قلب بی تاب من به گوش می رسد.
با این حال من شیفته ی همین سکوتم که میان ما پرسه می زند.من شیفته ی حرفهایی هستم که تا کنون نگفته ای ولی دوست دارم یک روز از زبان تو بشنوم.من دلواپس پائیز درختان کوچه باغی هستم که شاید هرگز با هم در آن قدم نزنیم.من...من به همه ی این ندیده ها و نداشته ها دیوانه وار عادت کرده ام.
می بینی به چه چیزهایی دلخوشم؟می دانم به گیجی رفتارهایم می خندی.می دانم درک شکاف این روزهای روح من برایت دشوار است.اما من هرگز نمی توانم تو را به جرم بی مهری محکوم کنم.تو را که از حال و روزم خبری نداری.
دیروز وقت غروب خورشید کنار پنجره نشستم تا بخشی از احساسم را که سخت دوستش می دارم و آزارم می دهد،به نسیم آواره بسپارم تا برایت بیاورد.اما دریغ از تکان کوچک یک برگ.همه چیز راکد بود و گاهی ضرباهنگ بال یک حشره،سکوت مسموم هوا را در هم می شکست.
مگر می شد خبر به این مهمی را به هوایی که از جنبش بی قرار پرواز یک حشره تکان می خورد،بسپارم تا برایت بگوید.همین است که نمی دانی و این ندانستن گناه تو نیست.
با تمام این حرفها،منتظر خواهم ماند.نمی گویم.نمی خواهم چیزی از زبان خودم بشنوی.می خواهم روزی برسد که از نگاهم بخوانی از سکوتم بفهمی.شاید چنین روز و لحظه ای هرگز در تقدیر مشوش من رقم نخورده باشد.اما من به شوق همان یک لحظه زندگی خواهم کرد حتی اگر در پایان آن روز،فرصتم برای زیستن به انتها برسد.
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچهی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام، آرام
خشخش گام تو تکرارکنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم،
که چرا خانهی کوچک ما سیب نداشت؟
می شـــود
بـــــرای من کمی دعا کنی؟؟؟
کمی هم بجای من.....
راستش دلم مثل یک نمـــاز بین راه
خسته و شکسته است
سفارشی به آن رفیق با وفـــا خـــــــــدا کنی؟
بی مقدمه
دلــــم گرفته است
می شود کمی برای من دعـــــا کنید؟
یا اگر خـــــــدا اجازه میدهد
یک کمی به جــــــای من خـــــدا خــــــدا کنی؟؟؟
حــــــال من که هیچ خوب نیست
جـانماز سبز من دوباره گم شده
شب رسیده توی آسمان دل، ولی
ردّ پای روشن ستـاره گم شده
خوش به حالتان فرشته ها!
هر کجـا که خواستید میپرید
روی بـاد
روی ابــر
روی شانه هــای مــاه
آسمان هم از شما همیشه راضی است
می روید
بی گنــاه بی گنـاه بی گنــاه
راستی به من نگفته اید
آن طرف کنار لحظه های دور دست
روزهــــای آسمان چــه شکلی است؟
کاش میشد ای فرشته ها
راه خانه ی ستاره را به من نشان دهید
یا که از فراز قلّه های نور
دستی از دعـــا برای من تکان دهید
راستش دلم
مثل یک نمــــــاز بین راه
خسته و شکسته است
او مسافر است
میرود به شهر آفتاب
گرچه راه آفتاب بسته است
کاشکی نمازهای صبح من قضـــــا نمی شدند
دست های من
هیچ وقت از آسمان جـــــــدا نمی شدند
ای فرشته ها به دستهای من کمک کنید
دستهای کوچکی که اشتباه میکند
یا به قول مادرم گناه میکنند
بگذریم!
پیچک کنار پنجره، نور ماه را
مثل نردبان گرفت و رفت
آخرش به آسمان رسید، یک سبد ستاره چید
من ولی هنوز هم چقدر کوچکم
مــاه، مثل سیب روشنی
روی شاخـــه های دور آرزو نشسته است
حیف که برای چیدنش، نردبان من شکسته است
دیگر اینکه دیوها
چراغ های کوچه را شکسته اند
هر کجا که میروم
فکر میکنم، در کمین رفت و آمدم نشسته اند
ای فرشته ها که تا همیشه روشنید
یک چراغ هم برای من بیاورید
ای فرشته ها!
ای که دل به حجره های نور بسته اید
ای که پای غصه های من نشسته اید
حرفهای من هنوز ناتمام مانده است
هیچ کس ولی
شعرهای دفتر مرا نخوانده است
با وجود این بیش از این مزاحم شما نمی شوم
پس خـــــــدا همیشه حافظ شما
عشق یعنی یک تمنا یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او
عشق یعنی ملتهب از یک نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق یعنی"بی توهرگز"...پس بمان تا سحر از عاشقی با او بخوان
عشق یعنی هرچه داری نیم کن!
| Design By : Night Melody |

